عادت کردن

عادت کردن

عادت کردن اتفاق خیلی عجیب و غریبیه. یه جوری وارد زندگی میشه که نمی دونیم کی و چه طوری اتفاق افتاده. بعد از اون به بعد نسبت به خیلی از اتفاقات و پیشامدها کلا بی خیال می‌شیم.

یه جور بی حسی مزمن

مثلا کفش من تنگه و پای منو می زنه. یه جوری به اون زخم عادت می کنم که انگار جزیی از زندگی من بوده. خیلی وقتها هم ترس از تغییر داریم. مثلا می گیم خب برای این کفش پول دادم. نمی شه که نپوشم.

حالا فکر کنید ما نسبت به خیلی از اتفاقات روزمره در زندگی اجتماعی خودمون هم همینقدر بی حس شدیم و این بی تفاوتی ها ناشی از عادت کردنه.

مثلا راننده تاکسی بقیه پول مارو نمی ده، چرا ؟ چون پول خرد نداره.

داروخونه به جای بقیه پول ما چسب زخم می ده.

سوپرمارکت آدامس می ده

و ما به این برخوردهای اجباری عادت کردیم.

در حالی که اگه همه به این افراد میگفتن که پول خرد بخشی از کار شماست، به نوعی ابزار کار شماست، شاید انقدر به رفتارهای این چنینی عادت نمی کردیم.

چند بار دکتر رفتیم و دکتر با تشخیص اشتباه و داروی اشتباه، روند درمان مارو طولانی تر کرده؟ برخورد ما چی بوده؟

ما به همه اشتباهات رایج د رجامعه عادت کردیم.

از خلاف‌های رانندگی بعضی از افراد تا هزاران درد دیگه

اما دلیل اینکه امروز درباره عادت کردن نوشتم، بیشتر به خاطر عادت کردن به حال بد اطرافیانمونه. برای خیلی ها پیش میاد که یکی از اطرافیانش به بیماری سختی دچار می شه. تا ماه های اول خیلی بهش می رسن. بعد همه به بیماری اون فرد عادت میکنند و توجهات کم تر و کم تر می شه. این عادت کردن انقدر بده که می تونه باعث از بین رفتن یه آدم بشه.

کنار اومدن یا عادت کردن؟

من ترجیح می دم با خیلی از پیشامدهای زندگیم کنار بیام. ولی عادت نکنم. مثلا الان در دوره کرونا، با این ویروس کنار اومدم. با ماسک و الکل و نرفتن سفر کنار اومدم. اما اگه یه روز بهش عادت کنم،‌منم مثل همه آدمهایی که الان در سفر هستند، منم الان جایی به جز خونه بودم.

دیدگاهتان را بنویسید