ترس از تغییر

ترس از تغییر

 

امشب دلم می خواد درباره یکی از دغدغه های ذهنیم باهاتون صحبت کنم. نمی دونم اسمشو چی بگذارم. ولی فعلا بهش میگم “ترس از تغییر”

 

به نظرم همه ما خیلی جاها از تغییر می‌ترسیم. خیلی وقتها هم حوصله اصلاح برخی از قضایا رو نداریم. برای مثال این اتفاق برای من زیاد افتاده که یک کتاب و شروع کردم. مثلا نصفشو هم خوندم و به نظرم اصلا کتاب خوبی نیومده. بعد ولش نکردم. گفتم خب تا اینجارو که خوندم. حیفه. بگذار تمومش کنم. این واقعا یه انتخاب اشتباهه.

یا خیلی وقتها یه سریالی و دیدیم و از یک جایی به بعد متوجه شدیم که این اصلا با سلیقه ما مطابقت نداره، ولی میگیم بگذار تا قسمت آخرش ببینم.

نمی دونم کی میخواهیم دست از ادامه مسیرهایی که باب میلمون نیست برداریم. شدیم مثل آدمهایی که با یه زخم سالها زندگی میکنن و نمی رن دنبال درمان. افتخارشون هم اینه که من با این زخم زندگی میکنم و این درد جزیی از من شده. خب چرا؟

چند تا از شماها آدمهای میانسالی و میشناسید که حالشون توی رابطه زناشوییشون خوب نیست؟ چرا جدا نمی شن؟ جوابش ساده‌ست. همیشه می گن از ما گذشته یا میگن توی این سن و سال طلاق گرفتن زشته. یا می گن ما بچه بزرگ داریم و هزاران دلیل بی ربط دیگه.

مگه ما چند سال قراره زندگی کنیم که انقدر به خاطرش خودمونو آزار می دیم. چرا فکر تغییر نیستیم؟

امروز داشتم به همین فکر میکردم. ما از چی می ترسیم؟ تغییر که همیشه بد نیست. گاهی خلاص شدن از یک درده. گاهی رسیدن به آزادی و راحتیه.

ترس از تغییر، یک مشکل درونیه؟

من فکر میکنم این موضوع در لایه های شخصیتی ما پنهانه. قبول دارم که اگه هر کدوم از ما اشتباهی کرد، باید پای اشتباهش بایسته. اما قرار نیست اون اشتباه و ادامه بده.  خیابون دوربرگردون داره. ولی انگار ما به عنوان اشرف مخلوقات برای خودمون دور برگردون تعریف نکردیم.

نمی دونم راه حلش چیه. شاید بهتر باشه بیشتر بهش فکر کنم.

دیدگاهتان را بنویسید